واقعآ خسته شدم از این زندگیِ نکبتبار! هی بخودم میگم که ناشُکری نکنم، ولی اصلآ نمیشه. صبح که از خواب پا میشم تا شب فقط استرس و غم و غصه! جالب اینجاست که مشکلات بزرگ کوچیک هم نمیشناسه! دور و بر خودم رو که نگاه میکنم، بیماری و فقر بیداد میکنه. اصلآ نمیتونم هضم کنم که بچهی پانزده ساله نارحتی اعصاب و روان داشته باشه! موها و ابروهاش کاملآ بریزه. یا جوون بیست ساله سکته کنه و بمیره! یا کسانی باشند که نونِ خالی برای خوردن نداشته باشند، ولی عدهای با ماشینهای پنجاه میلیونی تو خیابون چرخ بزنند. فقر و بیماری همه جای دنیا هست، ولی تو این سرزمینی که از نظر منابع خدادادی و انسانی یکی از غنیترینِ کشورهاست، خیلی بیشتره! فاصلهی طبقاتی بیداد میکنه. روزی نیست که اتفاقی تلخ، ذهنم رو مشغول نکنه. بارها سعی کردم که بیخیال باشم، ولی واقعآ شدنی نیست. یعنی همیشه این ذهنیت رو داشتم که نمیشه اسم خودت رو انسان بذاری، ولی از درد و رنج اطرافیانت بسادگی بگذری. خیلی مسخره است، ولی بعضی وقتها فکر میکنم کاش هیچ تعلق خاطری وجود نداشت.